تبليغاتX
ولی این ثانیه ها هم از منم نفس گرفتن

 

از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟

 گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند .

 بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا آن زخم التیام یابد .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها قانع است. 

بیاموزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند .

 بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند

 اما ...

 متفاوت ببینند

 به خدا گفتم آیا دیگر چیزی هست که باید دانست . گفت:  این که بدانند من همیشه و همه جا هستم .

 

+ نوشته شده توسط bahane در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 11 PM |

فضاي اين شب تهي ، چه بي طپش ، چه بي صداست
براي من که راهيم ، که تشنه ي رهاييم
رهايي از گذشته ها و رفته ها

رهايي از گذشته ها ، رسيدن به انتهاست
براي من که خسته ام ، که بي ثمر نشسته ام
تکيده اي درونِ خود شکسته ام

جُز اسم تو جاري نشد هرگز به لب عبارتي
اما دريغ ، در حرف تو هرگز نبود صداقتي
از تو به اين مرز شب بي انتها رسيدم

من خسته از اين ظُلمتم ، بيزارم از فريب تو
تو راهي سپيده اي ، خورشيد من نصيب تو
امّا من از خورشيد و از سپيده دل بريدم . . . . .

+ نوشته شده توسط bahane در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 11 PM |

 

می پرسم : " چه می کنی ؟ "

 

می گویی : " به    آیـــــــنــده   فکر می کنم ! "

 

می پرسم : " آینده ؟ "

 

می گویی :

 

    آ :  آری کاش

 

   ی : یک بار

 

   ن : نشان بدهی

 

    د : دوستم داری

 

    ه : همین !!!

 

 


 

دلتنگی

 

آن قدر دل کندن از تو سخت است

 

که در آخرین کوپه از آخرین واگن قطار نشسته ام !

 

تا هر چه قدر می شود ...

 

دیر تر ترکت کنم !!!

 

 

 

 

عقل می گفت که  دل منزل و ماوای من است ،

 

عشق خنید که یا جای تو یا جای من است،

 

عقل پرسید که دشوار تر از مردن چیست ؟

 

عشق فرمود :

 

فــــــــــــــــــــــــراق 

 

از همه دشوارتر است

 

+ نوشته شده توسط bahane در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 4 PM |

 

 

اینم دل نوشته های یکی از بهترین دوستای من ِ  dn

 

 

ای عشـــق !

 

گــاه تـو را در انـدیـشـه ژرفـی می جـویـم ، زمـانـی را بـه کـنـاری مـیـخـوانـم

ومـکـان را نـاچـیـز می انـگـارم ، تا شـایـد بـدانـم کـجـایـی و مـحـل سـکـونـتـت

در کـدامـیـن دیار بـنـاســت ،

دیار بـنـایـت از کـدامـیـن خـشـت اســت

از خـشـت آفـتـاب دیـر و مـحــبـت خـشـکـیـده یا از سرخـی آتــش ِ

 کــوردلان

هر آنـچـه از تـو شـنـیـدم در پـیـرامـون خـویـش جـسـتـم ، هـمـیـشـه آرزو می کـردم

کاش مـی شـد تا تـو چـیـزی بـودی تا در نـزد دیـدگـانـمـــــــــان نــماداشـتی !

...

...

...

مـی انـدیـشـم کاش دریا بـودی دریایی سـرشـار از تـلاطـم که پــرورده های

 خـویـش را به ما ارزانـی داشـتـی

می انـدیـشـم کاش صـحـرا بـودی ، صـحـرایی که وسـعـت آن حـتـی کـم بـاشـد

کـاش سـتـاره بـودی تا من هر شـب در مـیـان تـیرگی و ظـلـمـت با شـمارشــت

 نـــــــور را به ارمـغـان می آوردم

ای عشـــق !

تو نه دریـا و صــحـرا و آسمــــــانـی ، تو هـمه و هـمه چــــیزی

 می تـوان تـو را از خـوبـیـها ی نادیـده ، نا کـرده یافــت

می تـوان با نـگاهی آشــنا در دل نـقـشــت کرد و  آنـچه

مـنـقـوش دل شود

با عـــدم بــیــگانه اســــت !

 

 

+ نوشته شده توسط bahane در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 4 PM |

 

 

 

حرفی از جدایی با من نزن

 

مرگ شعله ها رو با من نزن

 

من کویر نیمه جونم رو به جنونم با تو جون می گیرم

 

عشق تو بسته به جونم اگه تنها بمونم باور کن می  میرم

 

برای دل بستن نگو فرصتی نیست

 

نگو هرچی به وقتش دوست داشتن نوبتی نیست

 

نگو دیگه رفتی نزار بشم تنها

 

گل بارون زده دلگیره بی تو دنیا

 

نگو دیگه رفتی نزار بشم تنها

 

گل بارون زده ،  دلگیره بی تو دنیا

 

+ نوشته شده توسط bahane در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 6 PM |

روی صندلی راحت ات ،

 

کتابم را می خوانی و با خاطرات نداشته مان سرگرمی

 

نه  من  می شناسمت ، نه  تو مرا

 

برای همین به عشق مان پایبندی !!!

 

دلتنگی

+ نوشته شده توسط bahane در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 6 PM |

می ترسم ...      می ترسم ...

 

ازروزی که دستهای تو هم سرد شوند

 

می ترسم ...

از روزی که به صدایت نیاندیشم

 

می ترسم ...

از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم

 

می ترسم ...

از روزی که تا ابد تو را نبینم

 

می ترسم ...

از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم

 

می ترسم ...

از نگاه تو ...  دستان تو ...  صدای تو  ...

 

می ترسم ...

از روزی که فقط به من نمی اندیشی

 

می ترسم ...

از نفس های تو آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند

 

می ترسم ...

+ نوشته شده توسط bahane در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 10 AM |

گفت : آرزوي کافي براي تو مي‌کنم. "

 

گفتم : مي‌توانم بپرسم يعني چه؟ "

 

آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحت تري داشته باشي ."


مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت طول مي‌کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد ...
اگر دوست داريد اين را براي کسي که هرگز فراموش نمي‌کنيد بفرستيد ...
 


آرزوي کافي برايتان ميکنم

+ نوشته شده توسط bahane در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 4 PM |
 

  اگه خونسرد نگام به دل نگیر

 

 

 

 

گلی سرخ برای محبوبم

 

 

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست. لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه

 

خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او

 

را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او

 

آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

 

يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي

 

خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست

 

نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني

 

دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به

 

نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم

 

شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر

 

پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به

 

جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر

 

"هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

 

باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7

 

بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي

 

که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که

 

قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:

 

" زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار

 

گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي

 

ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل

 

سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما

 

به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در

 

اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي

 

خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي

 

بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار

 

گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي

 

عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا

 

يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني

 

خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در

 

دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار

 

نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي

 

توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او

 

دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .

 

من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن

 

است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم

 

من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از

 

من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما

 

بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

 

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. .

 

گل سرخی برای محبوبم

 

+ نوشته شده توسط bahane در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 PM |

 

 

با کدامین بوسه

یادت میاد که اون روز لب دریا

 تو ساحل رو شن ها بازی می کردیم
سر یه بوسه با هم شرط می بستیم
توی دریا ریگ اندازی می کریدم


با انگشتام روی شن ها می نوشتم

 دوست دارم
دوست دارم عزیزم

روی نوشته هام شن می پاشیدی
می گفتی دیگه دل بچّه نمی شه

افسوس که گذشته دیگه بر نمی گرده

 افسوس که گذشته دیگه بر نمی گرده

 

 

+ نوشته شده توسط bahane در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 1 PM |

 

 

چه کسی میداند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟

چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

 پیله ات را بگشا....تو به اندازه ی یک دنیایی

 

لالایی

 

لا لا ... لا لا ... بخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب می نویسه

یکی لبهاش همیشه غرق خنده اس

 یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

 

 

ساعت از نیمه شب گذشته است و من به این می اندیشم ،

اگر کاری که عشق با من کرد با تو می کرد چند روزی دوام می آوردی

+ نوشته شده توسط bahane در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 3 PM |
خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن برای تو ،برای خودم ، برای خودمان ...

 که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم خودمان را

 از خودمان .

 که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود

 که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد

 هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .

 سر خط آغاز می کنی...

 خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...

امروز یخ زده اند دست های مهربانت .

+ نوشته شده توسط bahane در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3 PM |